من ؟! :دی

وقتی وبلاگای بچه هارو میخونم که از دلسرد بودنشون یا از این میگن که حالا بعد این همه دردکشیدن حالا دیگه احساسشون تموم شده و حالا نوبت پسره خودشونه که احساساتی بشه و دلتنگ، باورش سخت بود واسم اما حالا فهمیدم چی میگن...

امروز بازم مثل پارسال باهم خداحافظی میکردیم، اما با تفاوت زیاد... این بار خواست که برم ازش خداحافظی کنم خواست باهام بیاد که به کارای بیرونم برسم که امروز حس مزخرفی بهم دست داد که فهمیدم رمز کارتش تاریخ تولد منه!!(هنوزم تاریخ تولدش رمز کارتمه :دی) بازم خواست که حرفای گذشترو پیش بکشه اما کنارکشیدم از حسایی که تموم شده... خوشحالم که برنگشتم تا رفتنتو تماشا کنم اما موندی تا رفتنمو تماشا کنی... 

اما نمیدونم چرا انقدر واسه بچه های دانشگاه که مارو میشناسن جالبه که بدونن که ما دوتا چه نسبتی باهم داریم :دی نمیدونم چرا کسی باورش نمیشه ما فقط دوتا دوستیم :-"

ارنواز حالش خوبه! ارنواز خیلی خوشحاله! فکر کنم تابستونم یکم شلوغه ! قراره یه کاری رو با استادمون ردیف کنیم امیدوارم از پسش بربیام و یه چیزی یادبگیرم :دی

 

/ 1 نظر / 9 بازدید
مهران

کاش ارنواز بفهمه که همه دیدشون به دوستی ، مثل دید اون نیست...بعضی ها از دوستی ، تصاحب میخوان ، بعضی ها تختخواب ، بعضی ها پول ، بعضی ها یه طناب نجات و .... ارنواز جان ! مواظب خودت و احساست باش!